
اردو جنوب امسال هم تموم شد و ما مونديم و ظرف خاليمون که هنوز دنبال پر کردنشيم. اما بودن اونايي که (به قول يکي از مدعوها) تو 10 دقيقه بارشونو بستن پر کشيدن. خوشا به حالشون، ايشالا دست ما رو هم بگيرن.
شده بودم معاونت فرهنگي اردو، چه اسم دهن پر کني؟!! البته مسئولش(رئيس!) جناب بادامچي بودش که ما زير دست ايشون خدمتگزاري ميکرديم. تازه چفيه ما هم فرق ميکرد و اين موضوع در پيشبرد اهداف اردو تأثير زيادي داشت! دنبال بيسيم هم نبودم، پارسال ارضا شده بودم، از وقتي که يکي از دوستان تو طلاييه هنگام سجده رفتن بنده، بيسيم رو از جيبم کناريم کش رفت، من هيچ کاري نکردم(حالا نه به خاطر حضور قلب زياديها، فکر ميکردم الان برميگردونه!) ... آخه اين چيزا طبيعي بود، بعد نماز منتظر اين بودم که الان برميگردم و يکي با چهره خندون بيسيم بهم تحويل ميده و منم ميخندم و بهش بگم ديگه اين کارو نکني؟!!
اما وقتي برگشتم هيشکي نبود ... اِ اِ من مسئول اون بيسيم بودم! اين چه شوخي مسخرهايه. به عالم و آدم شک کردم. طلاييه کوفتم شد! خلاصه ساعت 8 شب(از ظهر که گم شد) بهم خبر رسيد، پيدا شده و مقصر به طور کلي همون دار و دستهاي بودن که از اول هم حدس ميزدم(ر.ش. به پ.ن). اما مظنون اول اونقدر طبيعي باهام احساس همدردي ميکرد که من امکان اينو نميدادم اون ... لا اله الا الله ...
امسال که طلاييه بوديم ايشون لب به سخن گشود و پس از يک سال حقيقت رو بيان کرد. اما بازم احساس پشيموني نکرد!!! اما کلاً خيلي خوش گذشت.
دوستاي زيادي بودن: مسعود طاهرخاني که من فهميدم چقدر عقايدمون به هم شبيه! محسن هدايتي که اولين بارش بود اومده بود(شايد يه سيد ذبيح ديگه بشه!) محمد خاني که تو عکس سمت چپيه با هر وضعي که بود اومد(چرا؟ -آخه روز قبلش بهم گفته بود کسي سراغ نداري که بخواد بره و بليت نداشته باشه-بهش گفتم خبرت ميکنم اما اومد و من خيلي خوشحال شدم!)
3 تا از مسئول اتوبوسا رو نميشناختم چون خودم معرفي نکرده بودم اما بقيه ..! اين نشون ميده که من طرفدار پارتيبازي نيستم.
پ.ن. : در بين مکالماتي که داشتن با بيسيم مفقود بنده انجام ميدادند، يکي از بچز(البته تو اين اردو فقط يه روز حضور جسماني داشت!) کلمهاي رو به کار برد که فقط مخصوص خودش بود. محمد کمالي(رئيس اردوي 85) گفت اين کيه که بيسيم دستشه؟ داره ميگه ...
دقيقاً با حدس من کنار ميومد. حس گارآگاهي!
انشاالله اردوهای بعدی ..... يا علی